شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic
 

یکشنبه 25 تیر 1396
ن : مادر جوانرودی نظرات

صفات زن شایسته از منظر قرآن

کلمات کلیدی : صفات زن شایسته از منظر قرآن , قرآن ,


1  یاد خدا  .....  احزاب آیه ی 25 / تحریم آیه 11/

 انسان آیه ی 95

2 ایمان و عمل صالح ..... نحل آیه ی 97 / نساء آیه 124

اطاعت خدا و رسول و تسلیم در برابر فرامین آنان ...

احزاب آیه ی 36

4 پاکی و پاکدامنی....  آل عمران آیه  43

5 تقوا پیشیگی .....حجرات آیه13

6 راستگویی ..... مائده  آیه 75

حجاب و پوشش مناسب ....... احزاب آیه 59

8 پرهیز از خودنمایی و خود آرایی..... احزاب

 آیه ی 32 و 33

9 چشم پاکی ....  نور آیه ی 30 و 31

10 حیا و آزرم .....  قصص آیه ی 23 و 25



جمعه 23 تیر 1396
ن : مادر جوانرودی نظرات

جوامع الحکایات

کلمات کلیدی : داستانی زیبا , محمد عوفی جوامع الحکایات ,


زنبوری موری را دید که به هزار حیله دانه به خانه میکشید

 و در آن رنج بسیار می دید و حرصی تمام میزد .

او را گفت : ای مور

این چه رنج است که بر خود نهاده ای و این چه بار

 است که اختیار کرده ای؟

بیا تا مطعم و مشرب (آب و غذا) من ببین ، که هر طعام که

 لذیذتر است تا من از آن نخورم به پادشاهان نرسد ،

آنجا که خواهم نشینم و آنجا که خواهم خورم!

این بگفت و به سوی دکان قصابی پر زد و بر روی پاره ای گوشت

 نشست . قصاب کارد در دست داشت و بزد و زنبور را به

دو پاره کرد و بر زمین افتاد!

مور بیامد و پای او بگرفت و بکشید ،

زنبور گفت : مرا به کجا میبری؟

مور گفت : هر که به حرص به جائی نشیند که خود خواهد ،

 به جاییش کشند که نخواهد ...

و اگر عاقل یک نظر در این سخن تامل کند، از موعظه

 واعظان بی نیاز گردد!

محمد عوفی
جوامع الحکایات


دوشنبه 12 تیر 1396
ن : مادر جوانرودی نظرات

داستان اصحاب اخدود

کلمات کلیدی : داستان های قرآنی , قصه های پیامبران , داستان اصحاب اخدود , سوره ی بروج , صبر بر اذیت و آذار کفار ,


امام مسلم در صحیح خود از صهیب از پیامبر صل الله

 علیه و آله و سلم چنین آورده است که فرمود :


 سال ها قبل از شما پادشاهی بود که ساحری داشت .

 ساحر چون پیر شد ، به پادشاه گفت : من پیر شده ام ،

 جوانی را نزدم بفرست تا او را سحر و ساحری تعلیم دهم .

 پادشاه هم جوانی را نزدش فرستاد تا وی را سحر و ساحری

 بیاموزد . در مسیر آن جوان به طرف ساحر ، راهبی قرار

داشت  ، جوان نزدش نشست و به حرف هایش گوش

فرا داد و به وی علاقمند شد . هرگاه که پیش ساحر

 می آمد ، قبل از آن به راهب مراجعه میکرد و پیش

 وی مینشست و چون پیش ساحر می آمد ، ساحر

 او را به خاطر آن می زد ، او نیز نزد راهب شکایت کرد .

راهب گفت : هرگاه ترسیدی ، بگوخانواده ام مرا نگه

 داشته اند و چون از خانواده ات ترسیدی بگو  ساحر

مرا نگه داشته است . روزی سر راهش با حیوان بزرگی

 رو به رو شد که سد راه مردم شده بود . با خود گفت

 امروز می دانم که ساحر بهتر است  یا راهب ؟  پس سنگ

  برداشت و گفت خدایا ! اگر نزدت کار راهب از کار ساحر

 پسندیده تر است ، این حیوان را بکش تا مردم راه خود را

پیش گیرند و بروند  . پس سنگ را انداخت و حیوان را

کشت و مردم رفتند .
او نزد راهب آمد و جریان راگفت .

راهب به او گفت فرزندم تو امروز ا من بهتری ، و نزد

خدا به مقام و موقعیت ویژه ای رسیده ای . حتما خداوند

 تو را آزمایش خواهد کرد. اگر آزمایش شدی ، مرا به

کسی معرفی مکن . این جوان کارش به جایی رسید

که اشخاص کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا میداد .

روزی مردی از همنشینان پادشاه که مدتی بود کور

 شده بود ، با هدایای ویژه نزدش آمد و گفت  اگر مرا

شفا دهی  ، همه ی این اموال را به تو میبخشم .

جوان گفت من کسی را شفا نمی دهم . بلکه خداوند

 است که شفا می دهد  اگر تو به خداوند متعال ایمان

 بیاوری ، از او میخواهم تا تو را شفا دهد . آن شخص

 به خدای متعال متعال ایمان آورد و شفا یافت و نزد

پادشاه آمد و مثل سابق در حضورش نشست . پادشاه

به وی گفت : چه کسی دوباره بینایی ات را به تو

برگرداند ؟ مرد گفت : خدای من . پادشاه گفت :

غیر از من خدایی داری ؟ مرد گفت الله خدای من

و توست  پادشاه وی را گرفت و آنقدر شکنجه داد

تا اینکه آن جوان را معرفی کرد . جوان را آوردند .

 پادشاه به او گفت : فرزندم ! آگاهی تو در سحر

به جایی رسیده که کور و ابرص را شفا می دهی

و چنین و چنان میکنی ؟ جوان گفت من کسی را

شفا نمی دهم ، شفا دهنده الله است . پادشاه وی

را گرفت و آنقدر شکنجه داد که راهب را معرفی کرد .

راهب را آوردند . پادشاه به راهب گفت : از دین خود

برگرد . راهب نپذیرفت . پادشاه اره ای خواست . اره

را بر فرق سر راهب گذاشته  و او را دو نیم کردند و

دو قسمت اره شده ی او بر زمین افتاد . سپس همنشین

پادشاه را آوردند و به وی گفته شد : از دینت برگرد ،

اما او نیز امتناع کرد . اره را بر فرق سرش گذاشتند و

 او را با اره دو نیم کردند . سپس آن جوان را آوردند و

 به وی گفتند : از دینت برگرد . اما او نپذیرفت . پادشاه

اورا به گروهی از یارانش داد  و گفت : او را به فلان کوه 

ببرید و وقتی به قله ی آن کوه رسیدید ، اگر از دینش

برگشت  او را رها کنید و گرنه او را پایین بیاندازید .

آن ها او را به قله ی کوه بردند . وی گفت  خدایا !

به هر طریقی که صلاح می دانی ، مرا از شر این گروه

 نجات بده . کوه لرزید و آن ها سقوط کردند و مردند و

آن جوان نزد پادشاه آمد
. پادشاه گفت : همراهانت

کجایند ؟ جوان گفت : خداوند مرا از شرشان حفظ نمود .

 پادشاه باز او را به چند نفر دیگر از یارانش داد و گفت :

او را برده و در کشتی سوار کنید و به وسط دریا ببرید

 اگر از دینش برگشت او را رها کنید و گرنه او را وسط دریا

بیندازید . آن ها او را وسط دریا بردند . او گفت : خدایا !

 به هر طریقی که صلاح میدانی ، مرا از شرشان حفظ کن.

کشتی سرنگون شد و آنان همه غرق شدند  و تنها جوان

 نجات یافت . باز نزد پادشاه آمد  . پادشاه گفت : همراهانت

 چه شد ؟ آن جوان گفت : خداوند مرا از شرشان حفظ نمود

 و به پادشاه گفت : تو نمی توانی مرا بکشی ، مگر اینکه

به آنچه میگویم عمل کنی . پادشاه گفت : آن چیست ؟ او

گفت : همه ی مردم را جمع کن  و مرا بر تنه ی درخت خرمایی

 آویزان کن ، سپس تیری از تیردانم کشیده آن را وسط کمان

 بگذار ، بگو به نام پروردگار این جوان و پس از آن مرا بزن .

اگر این کار را انجام دهی میتوانی مرا بکشی . پادشاه

مردم را در یک زمین هموار جمع کرد و او را به تنه ی درخت

خرمایی آویزان کرد و از تیر دان آن جوان تیری کشید و وسط

کمان گذاشت و گفت : به نام الله خداوند این جوان ، و

سپس تیر را رها کرد . تیر به گیجگاه جوان اصابت کرد و

 جوان دستش را بر گیجگاهش گذاشت و درگذشت .

مردم گفتند : به خدای این جوان ایمان آوردیم ، به خدای

این جوان ایمان آوردیم ، به خدای این جوان ایمان آوردیم .

 به پادشاه گفته شد : دیدی از آنچه میترسیدی بر سرت

 آمد و همه ی مردم ایمان آوردند . پادشاه دستور داد

در ابتدای کوچه ها گودال هایی بکنند . این کار عملی شد

و در آن آتش افروخته شد . سپس گفت : کسی از دینش

 برنگردد ، او را به زور در آن بیندازید ....همه ی کسانی

 که ایمان آورده بودند  وارد آتش شدند و از دینشان برنگشتند .

 تا اینکه زنی با پسر کوچکش آمد و از اینکه وارد شود خودداری

 کرد . پسر گفت : ای مادر صابر باش زیرا تو برحقی .


این روایت بدون شک صحیح میباشد ، اما نام پادشاه و اسم

مکان و نام آن گروه مومن ی که مورد شکنجه قرار گرفتند

و در آتش انداخته شدند ، به صورت صحیح نیامده است .

 به نظرم این حادثه نزد قریش مشهور بوده است به همین

خاطر است که خداوند آن را برای یاران پیامبر ش بیان میکند

 تا تذکری باشد برای آن ها و الگویی باشد در صبر بر اذیت

 و آذار ی که به خاطر دینشان از سوی کفار متوجه آنان

 میشد . مشرکان قریش مرتب مومنان را آذار و اذیت

میکردند و اذیت و آذار عمار و بلال در این میان مشهور

عام و خاص است .

وَ السَّمَاءِ ذَاتِ الْبرُوجِ، وَ الْیَوْمِ المْوْعُودِ، وَ شَاهِدٍ وَ مَشهْودٍ،

 قُتِلَ أَصحْابُ الْأُخْدُودِ، النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ، إِذْ هُمْ عَلَیهْا قُعُودٌ،

وَ هُمْ عَلیَ مَا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شهُودٌ، وَ مَا نَقَمُواْ مِنهْمْ

إِلَّا أَن یُؤْمِنُواْ بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الحْمِیدِ.

کتاب داستان های قرآنی
مولف : سعد یوسف ابو عزیز



دوشنبه 12 تیر 1396
ن : مادر جوانرودی نظرات

آیا خداوند رمضان را از ما پذیرفته ؟؟؟

کلمات کلیدی : آیا خداوند رمضان را از ما پذیرفته ؟؟؟ , تصویر اسلامی , عکس ,


سؤالی که بیشتر مردم می پرسند: این است که آیا

خداوند رمضان را از ما پذیرفته و ما را از آتش رهانیده

 است؟ آیا کسی می تواند به این سؤال پاسخ گوید؟

:علی بن ابی طالب رضی الله عنه می گوید: اصحاب پیامبر

صل الله علیه وآله و سلم کارها را با همّت انجام می دادند.

اما پس از پایان کار دچار حزن و اندوه می شدند .. و

می پرسیدند: آیا اعمال ما به درگاه خدا قبول شده است

 یا خیر؟

::اما من روشی دارم که می توانی پاسخ این سؤال را

با اطمینان بدهی. خداوند می فرماید:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَى

الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (بقره/۱۸۳
)

(ای کسانی که ایمان آورده اید! بر شما روزه واجب شده

 است، همان گونه که بر کسانی که پیش از شما بوده اند

 واجب بوده است، تا باشد که پرهیزگار شوید.)

:اصل بر این است که پس از رمضان خیر و صلاح بر وجود

تو حاکم باشد. پس خودت را در یک هفته پس از رمضان

 ارزیابی کن. اگر عبادتهایت کم شده و مرتکب گناهان

می شوی بر خودت بیم داشته باش. اما اگر رفتار و اعمالت

 بهتر از گذشته شده است، شادمان باش. به امید خدا

 رمضان از تو پذیرفته شده است.

:نوشته: دکتر عمروخالد





دوشنبه 12 تیر 1396
ن : مادر جوانرودی نظرات

راههایی برای صدقه دادن

کلمات کلیدی : راهایی برای صدقه دادن , دکتر محمد العریفی , صدقه ,



١: چند عدد صندلی بخرید و در مسجد بگذارید هركس

 بر آن نشست و نماز خواند برایتان أجر نوشته میشود.

٢: در كنار پنجره اتاق خوابت یك كاسه آب و یا غذا برای

پرندگان بگذار و به این كار عادت كن.

٣:یك پیژامه و جوراب (پوشاك هر نوع) در یك پاكت بزار و

به كارگری زحمت كش هدیه كن.


4 یك جعبه پس انداز در اتاقت بزار و هر بار كه مرتكب گناهی

شدی هزار تومان و یا چند درهم در اون بنداز و بعد از یك

ماه اون رو باز كن و به نیازمندی بده و هر ماه اون رو تكرار كن.

5 دعای ورود و خروج به منزل رو در دو ورقه بنویس و در

 آسانسور و یا (در خروجی ها و ورودی ها) نصب كن

تا عابران با خواندن آن اجر ببرند و تو نیز اجر ببری.


6 بخشی از حقوقت را برای كفالت یتیم هزینه كن.


7 در اجتماعات خانوادگی كه در حال استراحت به سر

میبرید یك كارتون آب به نیت صدقه بر میت و یا

مریض توزیع كن.


8 كارتون آب و آب میوه خنكی را به كارگرانی كه در بیرون

منزلتان در حال حفر هستند اهدا كن تا در هنگام شدت

 گرمای روز از آن استفاده کنند.


9 اگر در حال زدن بنزین هستید از كارگر پمپ بنزین بپرسید

اگر مسلمان هست باقی پول را به كارگر پمپ بنزین بده به

 نیت صدقه و اگر مسلمان نیست با این عمل او را به دینت

ترغیب كن.


10 تعدادی قرآن كریم را در مساجد بگزار تا مردم آن را بخوانند

 و شما صاحب أجر بشوید هر حرف ده حسنه نوشته میشود

 تصورش را بكن چقدر أجر به تو خواهد رسید.


11 آسان ترین راه صدقه به مردگان اگر مقداری آب در بطری شما

 به جا مانده آن را بر درخت كنار خیابان بده و نیت صدقه کن.


12 بر قلب هر مسلمانی شادی وارد كن (با لبخند با سخن نیكو با

كمكی كوچك و ...) بخصوص انسانهای افسرده.
:
13 خنده و سلام بر نشسته ها و سخنان نیكو نیز یك صدقه است.
:

14 هنگام خوابیدن هركس را كه به تو بدی كرده و یا غیبت و سخن

 چینی و یا ظلمی به تو كرده را ببخش به همین راحتی
 
این صدقه است.

15 این پیام را منتشر كنید شاید فردی به یكی از این كارها

عمل كرد و شما أجر بردید.

سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله والله اكبر ...

سبحان الله العظیم

: از دکتر محمد العریفی